سه نابغه و سه مسیر
سه استعداد درخشان، یک دانشگاه و سه تعریف کاملاً متفاوت از موفقیت
۲۳ جولای ۲۰۲۶، دو ریاضیدان چینی روی صحنهٔ مدال فیلدز ایستادند: «هونگ وانگ» و «یو دِنگ». همان صحنهای که دوازده سال پیش، مریم میرزاخانی نخستین زن تاریخ شد که بر آن ایستاد و تعریف تازهای از آنچه ممکن است ارائه کرد
خیلی زود، دانشگاه پکن از موفقیت دو دانشجوی سابقش نوشت. اما در شبکههای اجتماعی (چین)، بعضیها بهجای جشن گرفتن، پرسش دیگری مطرح کردند: این دانشگاه واقعاً آنها را پرورش داده بود، یا فقط امروز میخواست بخشی از افتخارشان را به نام خود ثبت کند؟
برای فهمیدن این بحث باید به حدود بیست سال قبل برگردیم؛ به داستان سه استعداد که مدتی در یک محیط درس خواندند، اما سرنوشتشان به سه جهت کاملاً متفاوت رفت.
نفر اول «لیو ژییو» بود. در المپیاد جهانی ریاضی سال ۲۰۰۶، هر شش مسئله را بینقص حل کرد: ۴۲ امتیاز از ۴۲ و رتبهٔ اول جهان. دستاوردی که تکرار موفقیت مریم میرزاخانی در المپیاد جهانی ریاضی ۱۹۹۵ است.
نفر دوم، «یو دنگ»، در همان المپیاد با ۳۵ امتیاز، مدال طلا گرفت و ششم شد. در روایتهای آن دوره، دنگ در دانشگاه پکن به «خدا» معروف بود؛ اما حتی او نیز در برابر نتیجهٔ کامل لیو، نفر اول آن نسل محسوب نمیشد.
نفر سوم، هونگ وانگ، اصلاً سابقهٔ المپیاد نداشت. در سال ۲۰۰۷، وانگ شانزدهساله وارد دانشگاه پکن شد؛ اما نه در دانشکدهٔ ریاضی. امتیاز و سهمیهبندی پذیرش اولیه باعث شد در دانشکدهٔ علوم زمین و فضا ثبتنام کند.از همان سال اول، هدفش انتقال به دپارتمان ریاضی بود. همزمان باید در رشتهٔ خودش نمرات بالایی میگرفت و برای آزمون رقابتی انتقال رشته نیز آماده میشد. یک سال سخت درس خواند، در آزمون پذیرفته شد و سرانجام وارد دانشکدهٔ ریاضی شد.
اما رسیدن به رشتهٔ موردعلاقهاش، پایان دشواری نبود؛ آغاز آن بود. ناگهان اطرافش پر شده بود از برندگان المپیادهای جهانی؛ کسانی مانند دنگ و لیو که از نوجوانی برای حل دشوارترین مسئلهها آموزش دیده بودند. وانگ بدون چنین پیشینهای وارد آن جمع شده بود و مدتی در پایینترین ردههای کلاس قرار گرفت.
او بعدها دربارهٔ آن سالها گفت که دائماً در حال تقلا بوده و همین که میتوانسته «دوام بیاورد»، دستاورد بزرگی به نظر میرسیده است. این جمله، بعد از دریافت مدال فیلدز دوباره در اینترنت چین دستبهدست شد: «در دانشگاه پکن، همین که زنده میماندی کافی بود.»
منتقدان، این جمله را تصویری از محیطی رقابتی و فرساینده دانستند؛ محیطی که دانشجو در آن بهجای آزادی برای آزمودن ایدهها، مدام خود را با نابغههای اطرافش مقایسه میکرد.
خود وانگ نیز در روایتهای عمومیاش بیشتر از خانواده، پاریس، مؤسسهٔ IHES، دانشگاه نیویورک، MIT و افرادی مانند ترنس تائو سخن گفته است. همین موضوع باعث شده برخی کاربران چینی بپرسند چرا دانشگاهی که در روایت شخصی او حضور چندانی ندارد، اکنون با چنین اشتیاقی موفقیتش را جشن میگیرد.
وانگ پس از پایان کارشناسی به فرانسه رفت؛ اما خروج از یک محیط دشوار فوراً اعتمادبهنفسش را بازنگرداند. در پاریس، چنان دربارهٔ توانایی خود در ریاضی تردید کرد که برای حدود شش ماه آن را کاملاً کنار گذاشت. معماری خواند، در یک شرکت کارآموزی کرد و جدی به تغییر مسیر فکر کرد.
بعد دوباره به ریاضی برگشت. نه به این دلیل که ناگهان تمام تردیدهایش از بین رفته بود؛ بلکه چون فهمید هنوز مسئلهای که واقعاً دوست دارد با آن زندگی کند، ریاضی است.
نقطهٔ مهم بعدی، دورهٔ دکتری او در MIT و آشنایی با استاد راهنمایش، «لری گاث»، بود. وانگ از شیوهٔ راهنمایی او تصویری ارائه کرده که تقریباً نقطهٔ مقابل محیط مبتنی بر اضطراب و مقایسه است.
ویژگی اول گاث، صبر بود؛ صبری تا مرز عصبانی نشدن. ممکن بود وانگ مجموعهای از فکرهای پراکنده و هنوز شکلنگرفته را پشت سر هم بیان کند. گاث میان حرفش نمیپرید، چهرهاش را درهم نمیکشید و برای رسیدن سریعتر به پاسخ، ایده را از دست دانشجو نمیگرفت. فقط منتظر میماند تا او حین حرف زدن، فکر خودش را مرتب کند. گاهی وانگ پیش از آنکه استادش چیزی بگوید، با توضیح دادن همان افکار آشفته، خودش متوجه پاسخ میشد.
ویژگی دوم این بود که گاث مسیر ذهنی دانشجو را به زور بهسوی «راه درست» نمیکشاند. همراه همان رشتهٔ نامنظم افکار حرکت میکرد، گرهها را آرام باز میکرد و فقط جایی را نشان میداد که منطق دچار شکاف شده بود. بعد اجازه میداد خود دانشجو آن شکاف را پر کند. او فقط مسئله حل نمیکرد؛ به دانشجو یاد میداد چگونه به یک پژوهشگر مستقل تبدیل شود.
و ویژگی سوم، آرام کردن اضطراب دانشگاهی بود. گاث عجله و بیحوصلگی نشان نمیداد. در حضور او، اشتباه کردن حادثهای شرمآور نبود؛ بخشی عادی از پژوهش بود. به زبان ساده، استاد خوب برای وانگ کسی بود که از خود دانشجو صبورتر باشد؛ آشفتگی، کندی و اشتباههای او را تحمل کند و بهتدریج کمک کند تا از میان آن بینظمی، روش مستقل خودش را پیدا کند.
سالها بعد، همین دانشجویی که زمانی در دانشکدهٔ ریاضی احساس میکرد فقط در حال «دوام آوردن» است، همراه جاشوا زال مسئلهٔ کاکیا در فضای سهبعدی را حل کرد و در سال ۲۰۲۶، هونگ وانگ سومین زن تاریخ شد که مدال فیلدز را دریافت میکند.
اما او تنها عضو آن نسل نبود که داستانش بحثبرانگیز شد. یو دنگ پس از مدتی دانشگاه پکن را ترک کرد و به MIT انتقال یافت. سپس در پرینستون دکتری گرفت و استاد دانشگاه شیکاگو شد. او نیز در سال ۲۰۲۶، برای پژوهشهایش دربارهٔ معادلات دیفرانسیل و پیوند میان رفتار ذرات و قوانین فیزیکی در مقیاس بزرگ، مدال فیلدز گرفت.
کمی بعد، دانشکدهٔ ریاضی دانشگاه پکن مصاحبهای مفصل با او منتشر کرد. در پرسش بیستویکم از دنگ پرسیده بودند: آیا دانشجویان باید برای ادامهٔ تحصیل به خارج بروند؟ چه زمانی باید بروند؟ و برای آینده، ماندن در خارج بهتر است یا بازگشت به چین؟
پاسخ او محتاطانه و عملی بود. گفت شرایط سیاسی کشورهایی مانند آمریکا، رشد ریاضیات در چین و برنامهٔ شخصی هر پژوهشگر همگی در این تصمیم نقش دارند و هیچ پاسخ یکسانی برای همه وجود ندارد. اما اگر شرایط اجازه دهد، پیشنهاد کرد هر پژوهشگر در طول زندگی دانشگاهی خود دستکم یک تجربهٔ نسبتاً کامل در خارج از کشور داشته باشد؛ نه الزاماً برای مهاجرت دائمی، بلکه برای دیدن یک زیستبوم علمی متفاوت، شناختن پژوهشگران تازه و ساختن ارتباط و همکاری.
او تأکید کرد که هم ماندن در خارج و هم بازگشت به چین میتواند انتخاب درستی باشد. مسئله این است که کدام محیط با پژوهش، زندگی و برنامهٔ بلندمدت فرد سازگارتر است.
نسخهٔ کامل مصاحبه در حساب دانشکدهٔ ریاضی منتشر شد؛ اما طبق مقایسهای که رسانهها و کاربران چینی انجام دادند، وقتی حساب اصلی دانشگاه پکن آن را بازنشر کرد، تمام پرسش و پاسخ مربوط به تجربهٔ تحصیل در خارج حذف شده بود. حتی شمارهٔ پرسشهای بعدی نیز تغییر کرده بود تا جای خالی آن کمتر به چشم بیاید. دلیل رسمی این حذف اعلام نشد. بااینحال، برای منتقدان، همین حذف به بخشی از داستان تبدیل شد: اگر حتی توصیهای متعادل و غیرسیاسی دربارهٔ تجربهٔ یک محیط دانشگاهی دیگر نباید در حساب عمومی دانشگاه دیده شود، فضای گفتوگوی آزاد علمی چگونه شکل میگیرد؟
و بعد، مسیر نفر سوم: لیو ژییو، همان نوجوانی که المپیاد جهانی را با امتیاز کامل فتح کرده بود.
او دورهٔ کارشناسی را در دانشگاه پکن به پایان رساند و با وجود دریافت پیشنهاد از MIT، تصمیم گرفت راهب شود و به معبد لونگچوان برود.
رسانهها و بلاگرها برای این تصمیم علتهای مختلفی مطرح کردهاند: فشار انتظارات خانواده، تبدیل شدن به موضوع افتخار و نمایش، فضای مقایسه و برتریجویی میان دانشجویان و جستوجوی پاسخی برای پرسشهای بزرگ زندگی.
نمیتوان همهٔ این تفسیرها را بهعنوان سخنان مستقیم خود او پذیرفت. اما روشن است که لیو نمیخواست زندگیاش فقط با مسابقه، دانشگاه و عنوان «نابغه» تعریف شود. او بهدنبال پاسخ دیگری بود. آن پاسخ نیز ساده از آب درنیامد.
در سال ۲۰۱۸، دو راهب گزارشی مفصل علیه «شوئهچنگ»، رئیس معبد لونگچوان، منتشر کردند. در آن گزارش، اتهامهایی دربارهٔ آزار و اجبار جنسی، سوءاستفاده از قدرت، تخلفات مالی و مدیریت اقتدارگرایانه مطرح شده بود. لیو نیز در همان دوره معبد را ترک کرد.
او بعدها گفته بود روابط انسانی در معبد، حتی از جامعهٔ بیرون نیز پیچیدهتر بوده است. در سال ۲۰۲۲، پس از دوازده سال، رسماً از زندگی رهبانی بیرون آمد. سپس وارد حوزهٔ روانشناسی و مشاوره شد و بعدها ازدواج کرد.
به این ترتیب، از سه استعدادی که زمانی کنار یکدیگر قرار گرفته بودند، دو نفر مدال فیلدز گرفتند و نفر سوم مسیر ریاضی را ترک کرد تا دربارهٔ ذهن، رنج و معنای زندگی کار کند.در اینترنت گاهی سرنوشت لیو را «سقوط یک نابغه» نامیدهاند. اما شاید این تعبیر بیش از آنکه دربارهٔ او باشد، دربارهٔ تعریف ما از موفقیت است.
آیا نابغهای که راه دیگری انتخاب میکند، سقوط کرده است؟
آیا مدال فیلدز تنها پایان معتبر این داستان بود؟
و آیا دانشگاهی که امروز به فارغالتحصیلانش افتخار میکند، حاضر است دربارهٔ محیطی که آنها در آن رشد کردهاند نیز گفتوگو کند؟
داستان هونگ وانگ نشان میدهد یک محیط ناسالم لزوماً پایان استعداد نیست.
اما عبور از آن هم همیشه ساده نیست. اثرش ممکن است سالها بهشکل تردید، اضطراب و میل به کنار گذاشتن کاری که دوستش داریم، باقی بماند.گاهی استعداد در یک محیط فقط تلاش میکند زنده بماند. بعد در محیطی دیگر، کنار استادی که گوش میدهد، تحقیر نمیکند، عجله ندارد و اجازه میدهد اشتباه بخشی از یادگیری باشد، همان استعداد دوباره شروع به رشد میکند.
شاید تفاوت اصلی میان این دو محیط در همین باشد:
یکی مدام از دانشجو میپرسد: «چرا بهاندازهٔ دیگران خوب نیستی؟»
دیگری صبر میکند تا دانشجو بتواند بپرسد: «من چگونه بهتر فکر میکنم؟»
محیط ناسالم میتواند یک استعداد را زخمی کند، مسیرش را تغییر دهد یا مدتی خاموشش کند؛ اما همیشه آخر داستان نیست.
گاهی یک معلم صبور، یک فضای آزادتر و حق اشتباه کردن کافی است تا کسی که زمانی فقط در حال دوام آوردن بود، دوباره خودش را پیدا کند.
و شاید مهمترین بخش داستان هونگ وانگ نه لحظهای باشد که مدال را گرفت، بلکه لحظهای که پس از تمام آن تردیدها تصمیم گرفت دوباره به ریاضی برگردد.
——— همگام ———
همکاری، مهارت، گسترش، آموزش، مشاوره
Telegram | YouTube | Instagram

